![]() |
![]() |
|
|
دیروز دوستی قدیمی را دیدم . از موهای سفید و رنگ پریده اش یکه خوردم . او هم به ریش سفید شده ی من خندید ، لبخند سردش از دردی عمیق خبر می داد . آخرین بار که دیده بودمش چهار سال پیش بود و در تدارک ازدواج . آن زمان بسیار شاد بود و راضی از زندگی ، ولی اکنون شکست خورده و جدا شده . تنها کسی که برایش باقی مانده ، پسر دو ساله اش است و دیگر هیچ . او همه چیزش را برای همسرش گذاشته و تلاشش را برای نگهداری زندگیش کرده بود ، اما چه فایده ؟ نه تنها درهم شکسته بود بلکه خود را گناهکار می دانست و مسبب به وجود آمدن این کودک زیبا ! از حال و روز من جویا شد ، راستش نتوانستم از مشکلاتم بگویم . او از من درگیرتر بود و باید خود را خالی می کرد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت توسط مهرداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اقتصادی اجتماعی |
| پیوندها |
|
زهرا علی اکبری علیرضا پیمان و تنبکش |
|
RSS
|