![]() |
![]() |
|
|
صبح زود تلفنم زنگ زد . صدایی ضعیف از رفتنش خبر داد . آنانکه در زندگی تنهایش گذاشته بودند ، بر سر می کوبیدند و ضجه می زدند ، اما دوست مهربانش ، سکوت کرده بود . او می دانست که کاوه با رفتن خودخواسته اش آرام گرفته و راحت شده . او می دانست که روح عزیز از دست رفته اش از این جماعت متظاهر گریان ، ناآرام است . او می خواست آخرین وصیت کاوه را انجام دهد ... باید غروب به مزارش برویم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهرداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اقتصادی اجتماعی |
| پیوندها |
|
زهرا علی اکبری علیرضا پیمان و تنبکش |
|
RSS
|