![]() |
![]() |
|
|
دیشب تا صبح گریه کرد . مادرش در آغوشش گرفته بود و برایش لالایی می گفت . قرار نمی گرفت. انگار نه مادری می شناخت نه پدری ! وقتی از اتاق بیرون رفتم ، نفس راحتی کشید و خوابید . راز آرامشش را فهمیدم . من نادان ، می پنداشتم که سرود تدبیرم شنیدنی ست ، اما او کودک بود و نیازمند زمزمه های آرام بخش و فریبنده ی مادر ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط مهرداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اقتصادی اجتماعی |
| پیوندها |
|
زهرا علی اکبری علیرضا پیمان و تنبکش |
|
RSS
|