![]() |
![]() |
|
|
زیاد اهل خواندن حوادث روزنامه ها نیستم ، صفحاتی که برای بسیاری جاذبه دارد و همان ها روزنامه را برای آگاهی از جنایت ها و تجاوز ها می خوانند .
اما چند ماهی ست به نوعی به جنایت هایی فکر می کنم که از گوشه و کنار می شنوم . کمی فکر کنید ، بسیاری از ما فرق چندانی با جنایتکاران نداریم . اگر مادری دخترش را برای امرار معاش می فروشد ، مادری دیگر ظاهری امروزی به آن می دهد و علاقه ی فرزندش را برای سرپوش گذاشتن بر عقده های خود فنا می کند . اگر شوهری همسرش را معتاد می کند ، مادر یا پدری فرزندشان را آنچنان وابسته و سرسپرده می کنند که فرق چندانی با معتاد ها ندارند . اگر پدری آتش سیگار را بر بدن فرند خردسالش خاموش می کند ، پدر دیگری درد زجر تدریجی مدرن را به خانواده اش می چشاند . اگر جوانی از درد نداری دزدی می کند ، تحصیل کرده ای با یک امضا میلیون ها جابجا می کند . اگر دخترک عاشقی با جوانی فرار می کند ، دختر دیگری به خاطر محقق نشدن خواسته های مدرن و مضحکش از همان جوان فرار می کند . اگر جنایتکاری قتلی می کند ، بیماری دیگر با شک و تردیدهای بی مورد ، فکر و قلب و احساس دیگران را می کشد ... ما فرق چندانی با جنایتکاران و اوباش نداریم . فقط با ظاهری آراسته تر در انظار ظاهر می شویم و با جملاتی زیباتر ، بدترین جنایت ها را مرتکب می شویم . آنها در لحظه ای تحمل از دست می دهند و فاجعه ای می آفرینند ، ما دائم در حال انجام فاجعه ای هستیم که خود خبر نداریم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط مهرداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
سیاسی اقتصادی اجتماعی |
| پیوندها |
|
زهرا علی اکبری علیرضا پیمان و تنبکش |
|
RSS
|